نام تو زیباست... مریم

من یه مجسمم، احساس بی احساس...

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

آخرین ماه سال داره شروع میشه

امسال هم چیزی نداشت. به جز یه مدرک ارشد که به هیچ دردیم نمیخوره

تصور پایان امسال برام سخته. بدون اینکه هیچ کاری کرده باشیم. مثل پارسال مثل همه این سال ها فقط زجر کشیدیم و آخرش هیچ!

بله... امسال هم هیچی و این درد آوره

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 0:5  توسط میم!!!  | 

شب

نمی توان از تو دور بود

وقتی شب با تمام سیاهی اش به سراغم می آید

وقتی تمام دنیا شب است

وقتی قطب جنوب شب است

و قطب شمال هم...

ساعت 7 صبح، شب است

ساعت 7 شب هم شب است

"چراغ ها را من خاموش می کنم"

هیچ چیز قابل دیدن نیست

در این فضا

بیابان های سیستان و بلوچستان

فرقی ندارند

با رشته کوه های سرسبز البرز

با من از زیبایی ها نگو

وقتی همیشه و همه جا شب است

در دل شب

در میان جاده های سیاه

گاهی لازم است

چراغ ها را خاموش کنی

آن زمان است که

با تکه سنگی در کنار جاده تفاوت نخواهی داشت

و این زندگی است

زندگی جاده ای یک طرفه است

زندگی رانندگی در شب است

وقتی تو نیستی

نمی توان تو را در آغوش نگرفت

نمی توان عشق را در خود مچاله کرد

من از سیاهی های جاده فهمیدم

که زندگی از کنار پرتگاهی عمیق می گذرد

خسته ام

خسته

متنفرم از این خستگی های دلپذیر

مثل خستگی یک کودک بعد از بازی

یا کارگری که در راه برگشت به خانه برای دخترش آب نبات می خرد

خسته ام...

خسته

شبیه مادری از کودک معلولش


میلاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:5  توسط میم!!!  | 

6/10/92

فکر نمی کردم بی تفاوتی ام به زندگی به روز تولدم هم برسد و امروز که هیچ فرقی با دیروز و فردا نداشت و نخواهد داشت!


حیف که گفته ای افسردگی را دور بی اندازم و پارو بزنم و روحم را خالی کنم برای حضور تو...


مامان می گفت که اونروزی که به دنیا آمدم هم جمعه بوده و و امروز هم جمعه!


بگذریم و برویم به سراغ شعر تولدم:


وسط جنگ و زیر بمبارون

من اضافه شدم به اون همه درد

آه ای فروغ باور کن

مومنم به شروع فصل سرد

 

متولد شدم تو فصل سرد

قبل از اون روزای قشنگی بود

چشمامو باز کردمو دیدم

پدرم تو لباس جنگی بود

 

هیچ چی از نگام نفهمیدن

فکرشون کهنه بود و پوشک بود

چشم من خیره بود به چشماشون

چشمشون به مسیر موشک بود

 

راه افتادم و زمین خوردم

دنبال چی بودم قدم به قدم؟

بابا میره که صدامو بکشه

بند پوتیناشو گره میزدم

 

آب، بابا...که جنگ تموم نشده!

مدرسه  بود و روزگار  جدید

زندگی توی "خانه ی دوم"

من بزرگ می شدم با قصه های مجید

 

 

خیلی چیزا تو ذهن من جا موند

مغز من مثل بمب ساعتیه

من همه حرفهامو میخوردم

همه میگفتن این خجالتیه

 

زندگی روی مرز بدبختی

دنیای ما شبیه بازی شد

درد ما رو "کیبورد" میفهمید

بسکه دنیای ما مجازی شد

 

یه نفر توی گوش من انگار

یه نفر داره باز با فریاد

میگه جم کن بساط شعراتو

تو فقط حرف میزنی میلاد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی ۱۳۹۲ساعت 19:11  توسط میم!!!  | 

آغاز فصل سرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 19:29  توسط میم!!!  | 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

همیشه دوست داشتم اگر قرار باشد دختری داشته باشم در شب یلدا پا به این دنیا بگذارد و نامش باشد "یلدا".

همیشه شب های یلدا برای من زیباتر از هرشب بوده است حتی شب های عید نوروز را هم اینقدر دوست ندارم.

یلدا انتظاری ست برای رسیدن به صبحی روشن که در انتظار ماست و این انتظار طولانی برای ما همچنان ادامه دارد تا صبح فرا برسد.

مریم... برای ما سال هاست که یلداست و منتظریم که صبح برسد و می رسد...


 جغرافیای توی سرم گیج می خورد
دارم دراز میشوم امشب بدون درد
یلدای تلخ با تو نبودن رسیده است
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»

"مریم حقیقت"

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 22:40  توسط میم!!!  | 

ما به دنیا آمدیم اما دنیا به ما نیامد!

هیچی توو زندگی به من نمیاد

حتی این لباسی که تنمه

جایی نیست که بهش رسیده باشم

زندگیم مثل شعر گفتنمه



این روزا پشت هم دارن میرن و

قلب من بی پناه تر می شه

هرچقد هم "سفید" می پوشم

روزگارم "سیاه" تر می شه



این جهان سمت ما نمی چرخه

ما همه یه جوور همدردیم

زندگی بعد مرگ افسانه ست!

قبل مرگ هم زندگی نمی کردیم



منی که هرچی داشتمو باختم

نمی خوام هیچ کسی ازم ببره

زندگیم بس که چاله چوله داره

پلک من صب تا شب داره می پره



می ذارم شعرمو توو یه پاکت

تا به سطل زباله پست بشه

انقدَر صـــبر می کنیم تا شاید

همه چی بعد مرگ درست بشه


این جهان سمت ما نمی چرخه...


"میلاد"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:34  توسط میم!!!  | 

مراقب خودت و خوبیات باش...

مراقب صدای خنده هات باش

توو آینه شبیه اون نگات باش

همین برای خستگیهام بسه:

"مراقب خودت و خوبیات باش"


:)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:29  توسط میم!!!  | 

خسته ام آه از تمام جهات

خسته به خانه میرسم و برای رفع خستگی میخوابم! بیدارم می شوم و هنوز خسته ام. این خستگی جسم من نیست! من روحم خسته است!

روح من در حال فرسایش است و خودم هم!

من آدمی هوسباز نیستم اما دوست دارم تو را در آغوش بگیرم! اینقد در آغوشم باشی تا تمام خستگی های روحیم از بین برود!

من دوست دارم دست هایت را لمس کنم و خیلی دوست دارم های دیگر که... بگذریم!

من خسته ام

فقط خسته ام

خسته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:43  توسط میم!!!  | 

اصلا حسین جنس غمش فرق می کند!

تاریخ ِ زمین پُر از غم و احساس است
در راه ِ بشر ، وسوسه ای خــَـنــّــاس است

«اما به خدا هنوز من معتقدم »

آب است که سخت تشنه ی عباس است !


یاسر قنبرلو



با شرم فرات شط به شط گریه کنیم

پای روضه ی تو خط به خط گریه کنیم



یک مرد عمل میان ما نیست که نیست

ما یاد گرفتیم فقط گریه کنیم!


صابر قدیمی


*********************

مردي كنار رود زانو زد، چه مردي

مردي شبيه دست خالي برنگردي

خورشيد، در راز نگاهش خواب مي رفت

در چشم هايش آبروي آب مي رفت

مردي كه يك دريا تنفر دارد از آب

انگار چشمانش دلي پر دارد از آب

هي آب ميديد و به دريا اخم مي كرد

تصوير دريا را نگاهش زخم مي كرد

هي آب مي ديد ، از نگاهش اشك مي ريخت

آرام دريـا را درون مشك مي ريخت

در خاطرش تا كودكان را فرض مي كرد

دست تمام موج ها را قرض مي كرد

چشم تمام آسمان ها ميخ آب است

اين لحظه اي حساس در تاريخ آب است

حالا جهان برگشته و ديدش به مشك است

حتا خدا هم چشم اميدش به مشك است

سوغاتي يك ايل را بر دوش مي برد

اين بار موسا نيل را بر دوش مي برد

اما چه سود اين دشت اسير بوف كور است

انگار چشم ساكنان كوفه كور است

آدم نماهايي كه ذاتن خوك بودند

از اول تاريخ هم مشكوك بودند

از نحسي تصويرشان فرياد و دادا

يك گوشه كز كردند تا روز مبادا

اصلاً نمي فهمند او ناموس درياست

افتادن دستان او كابوس درياست

بي دست شد خود را به هر راه و دري زد

با التماس از مشك مي خواهد نريزد

با تير بعدي آبروي مشك مي ريخت

آوارهاي مرد روي مشك مي ريخت

مردي كنار رود،جاري شد، چه مردي

مردي شبيه دست خالي بر نگردی



عظیم زارع

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 14:41  توسط میم!!!  | 

17/8/92

صبح ها با صدای تو بیدار

شبا رو بی صدای تو خوابم

جای عکسات خالی اینجا

روی دیوار و روی دسکتاپم


سال ها پشت هم دارن میرن و

نه "محول نه "حال" نه "احوال"

من به تو فکر میکنم دائم

سیصد و شصت و پنج روز از سال


هرچی به دردامون اضافه شد، از شادیامونم همون کم شد

انقدر غم داریم که امسال، روز تولدت مُحرم شد


چشماتو رو به چشم من وا کن

چشم من رو به چشم تو بازه

دستای ما دو تا کنار هم

یه زندگی خوب می سازه


بازم تحمل کن تو این دردو

بذار همه درداتو مال بعد

چونکه من اینو خوب می دونم

ما با همیم تو جشن سالِ بعد


هرچی به دردامون اضافه شد، از شادیامونم همون کم شد

انقدر غم داریم که امسال، روز تولدت مُحرم شد


دانلود دکلمه لینک اول

http://www.hotup.ir/upload/3wkz_تولد.mp4



دانلود دکلمه لینک دوم در صورت باز نشدن لینک اول

http://uplod.ir/8mtu17e2pb1g/تولد.mp4.htm


سلام عزیزم

یک جشن دیگر هم دارد می گذرد و ما هنوز تنهاییم. در این سال ها انقدر قوی شده ایم که کمتر ناله کنیم.

پس فقط برایت بهترین ها را آرزو می کنم در شب تولدت که دوستش داریم.

______________

میــــلادت مبارک♥♥♥


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:0  توسط میم!!!  | 

8/8/92

این هشت هایی که کنار هم ردیف می شوند از 8/8/88 گرفته تا 8/8/92 سالگرد اتفاقی ست که نمی افتد

من میدانم فردا صبح که بیدار شوم و تقویم را ورق بزنم نوشته است 9/8/88 و من تمام این 4 سال را خواب بوده ام. منو بیدارم کن مریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:0  توسط میم!!!  | 

برای روز میلاد تن تو

به پیشواز تولدت رفتم!

پس با هم پست سال قبل رو می خونیم و من اشک می ریزم: 17/8/91

http://gole-paeiz4.blogfa.com/post-53.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:47  توسط میم!!!  | 

حالم این روزا حال خوبی نیست

من امیدوارم به اتفاقی که نخواهد افتاد

حداقل در این روزها

اما تلفن که زنگ میزند

شماره تان که می افتد

نمیدانم چرا دلم می لرزد

انتظار

خبری

نیست مرا

این روزها هم که بگذرد

میرود تا دو ماه بعد

دو ماه بعد

سه ماه بعد

4 ماه بعد

یک سال بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:37  توسط میم!!!  | 

کاش اینجا بودی...

کاش اینجا بودی

در حجم تنهایی من

من و تو

تنها

در آغوش هم

من عجیب تشنه ام

عجیب...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:43  توسط میم!!!  | 

ساعت مرگ تو فرا برسه، ساعتا رو بخوان عقب بکشن

روزها دردناک تر از همیشه هستند

تاریخ که عوض می شود دردم می گیرد

هیچ مسکنی آرام نمی کند درد ساعت هایم را

کاش همیشه اول مهر بود و ساعت ها را به عقب می کشیدیم

تا نگذرند این روزها

مُحرم که بیاید همه چیز فراموش خواهد شد

تا سال بعد

همین جا

همین داستان ها

من تمام سال را پیش بینی کرده بودم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:38  توسط میم!!!  | 

کاشکی میشد مثل قدیم، با هم دیگه بریم تلوک...

چقدر دلم هوای تلوک کرده

که بریم توی نپار

بشینیم

حرف بزنیم

همه جا رو مه گرفته باشه

و بعد بارون بیاد

زیر بارون

خیلی جاها هست که با هم باید بریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:36  توسط میم!!!  | 

موی سپیدو توی آینه دیدم

امروز دومین موی سفیدمو توی آینه دیدم

تا یه جایی یه چیزایی رو میشه شمرد

وقتی تعدادشون زیاد میشه دیگه قابل شمارش نیستن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:22  توسط میم!!!  | 

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه

مدتها بود که فکر میکردم فکرها و عقاید من درست ترین فکرها هستند . اما چند روزی هست که فهمیدم تعصب بیجا روی هر عقیده ای، چه درست چه غلط منجر به "بیشعوری" میشود!

باید عقیده های خودم رو نقد کنم تا بفهمم که درستن یا غلط! این منجر میشه آدم فکر کنه. چشم و گوش بسته چیزی رو قبول نکنه.

نمیشه خیلی دگم روی یه عقیده ای حتی عقیده مذهبی تعصب داشت و گفت درست ترینه. چرا که گروه های آدم کش در دنیا هم همه فکر میکنند که در راه رضای خدا کار میکنند و عقیدشون درست هست!

دگم اندیشی منجر به بیشعوری میشه.

************************


دارم کتابی به نام "بیشعوری" اثر دکتر خاویر کرمنت رو میخونم. بیشتر کتاب روانشناختی هست و به پدیده بیشعوری در عصر ما پرداخته و راه های درمان بیشعوری

اولین مرحله اینه که قبول کنیم بیبشعور هستیم تا بتونیم از این بیماری خلاص شیم

کتاب خوبیه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:34  توسط میم!!!  | 

نمیدونم چرا تموم نمیشه!

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

شلوغی کار جدید

پایان نامه

دفاعیه

دفاعیه

مدرک

درس

دانشگاه

مجید

مریم

مریم

مریم

مریم

.

.

.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:25  توسط میم!!!  | 

در دایره ی قسمت دور خودمون میچرخیم!

می دونی جریان زندگی ما چیه؟

یه راهی رو شروع کردیم هی رفتیم و رفتیم و رفتیم!

دوباره رسیدم همون به نقطه ی اول!

احتمالا باید 5-6 سال دیگه این راهو بریم تا برسیم به اون نقطه ای که یه هفته قبل از ماه رمضون رسیدیم! که آیا از دایره خارج شیم یا باز بچرخیم!

بچرخ

بچرخ

بچرخ

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:27  توسط میم!!!  | 

مطالب قدیمی‌تر